سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
هر چیزی کمیاب گردد عزیزتر می شود، جز دانش که هر چه فراوان گردد گرامی تر شود . [امام علی علیه السلام]

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

ارسال‌کننده : یکتاحامی در : 90/1/17 9:2 عصر

 

سلام دوستان

هراومدنی یه رفتنی داره،هرچیزی یه عمری داره،من دیگه وقت رفتنمه شاید عمر این وبلاگم تموم شده

ازهمه کسانی که تواین مدت با نظراتشون امید رو در من ایجاد کردن متشکرم

موفق باشید و خدانگهدار

خداحافظ و این یعنی در اندوه تو می میرم

دراین تنهایی و خلوت که می بندد به زنجیرم




کلمات کلیدی :

...

ارسال‌کننده : یکتاحامی در : 89/7/23 9:50 عصر

 

وقتی میان چشم هایت رغبتی نیست

دیگربرای دل سپردن فرصتی نیست...




کلمات کلیدی :

غرور و خودخواهی

ارسال‌کننده : یکتاحامی در : 89/6/29 8:32 عصر

 

صدای شکستن قلبم را نشنیدی چون غرورت بیداد میکرد

اشک هایم را ندیدی ، چون محو تماشای باران بودی

ولی امیدوارم آنقدر در آینه مجذوب نشده باشی که حداقل

زشتی دیو خود خواهیت را ببینی.




کلمات کلیدی :

من تمنا کردم...

ارسال‌کننده : یکتاحامی در : 89/2/9 9:11 عصر

من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی هرگز هرگز !
سخنی سرد و درشت ...
و مرا غصه این هرگز کشت ...


کلمات کلیدی :

باید گذشت و رفت ...

ارسال‌کننده : یکتاحامی در : 88/5/6 9:9 عصر

دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق خاطراتم میخکوب می کنم

سرزمین خشک خاطره یخ زده و فرسوده شده

زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته

رفاقت ها پوچ و تو خالیست

وحال کوچ ، تبلور زندگیست

باید رفت و به اندازه تمام تنهایی ها

فریاد را در آغوش کشید

باید رفت و...




کلمات کلیدی :

تقصیرمن نیست...

ارسال‌کننده : یکتاحامی در : 88/2/18 7:55 عصر

از من نپرس که چرا تو خورشید شدی و من سایه

اگر عمق فاصله ها زیاد است و دست های تو دور ، تقصیر من نیست...

از من نپرس که چرا همیشه آخر کوچه های پرسه و ترانه،

من میمانم و یک جفت نگاه خسته...

از من نپرس که چرا از این همه حرفهای نگفتنی لبریزم...

بیهوده لجام تقصیر را گردن تقدیر نینداز

اگر من اینجا بین حصار غربت و دوری ماندم...

نه تقصیر من است و نه تقدیر...




کلمات کلیدی :

خداحافظ...

ارسال‌کننده : یکتاحامی در : 88/1/27 3:30 عصر

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!




کلمات کلیدی :

بهارتان مبارک

ارسال‌کننده : یکتاحامی در : 87/12/29 7:41 عصر

بسم رب المهدی

گفتم روزی به مهدی اذن نگاه خواهم     گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم

امسالم گذشت بدون حضورش وباز ما در فراقش در آستانه بهار طبیعت دست به دعا برداشته و دعا می کنیم که خدایا بهاری ترین بهار را برسان و شرمنده از حضورش  می گوییم :

اگر حضور من است دلیل غیبت تو،دعا کن که بمیرم تا تو بیایی...

عید همتون مبارک سال خوبی داشته باشید.


کلمات کلیدی :

تو که نیستی...

ارسال‌کننده : یکتاحامی در : 87/12/19 6:48 عصر

تو کـه نیستی تا بـبـیـنی من و این دل شکسته

تک و تنها توی غربت به امید تو نشسته

تو که نیستی تا ببینی منو این دستای خسته

یه ورق کاغذ خالی با یه احساس شکسته

تو که نیستی تا ببینی منو این روزای غمیگین

یه سکوت سرد و وحشی توی لحظه های سنگین

تو که نیستی تا ببینی منو دیوارای سنگی

فاصله بین منو توست،کاش بگی که برمیگردی

تو که نیستی تا ببینی منو این پلکای خیسم

تو تموم بی کسیها دارم از تو مینویسم

تو که نیستی تا ببینی لحظه هام بی تو چه سردن

واسه نبودن تو هموشون معنی دردن




کلمات کلیدی :

میخ های روی دیوار

ارسال‌کننده : یکتاحامی در : 87/10/3 6:23 عصر

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شود باید یک میخ به دیوار بکوبد .

روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید طی چند هفته بعد همانطور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد . او فهمید که مهار کردن عصبانیتش آسان تر از کوبیدن میخها بر دیوار است ...

او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پیشنهاد کرد که از این به بعد،هر روز که می تواند عصبانیتش را مهار کند یکی از میخها را از دیوار بیرون آورد.

روزها گذشت و پسربچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام میخها را از دیوار بیرون آورده.پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت :«پسرم ! تو کار خوبی انجام دادی اما به سوراخ های دیوار نگاه کن دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف های بدی می زنی آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد آن زخم سر جایش است .

زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.




کلمات کلیدی :

   1   2      >